...
نیستم...
دیگر نیستم...
هیچ وقت نبوده ام...
برای هیچ کس...
نظرات ()
|
خیلی وقته به یه جای ناشناس منتقل کردم خودمو...ناشناس باشم بهتره
مشهد تا اصفهان. اصفهان تا تهران. تهران تا مشهد :)
... ٢ روز اصفهان...نیم روز تهران...حالا مشهد...
وقتشه یه سفرنامه دست و پا کنم...حمزه می گه دفعه بعد با بچه ها اردو راه می اندازیم، میگم اینجوری خیلی کیف میده می گه "بله بله بله" فهمیه می گه از مشهد چه خبر؟ میگم هیچی که هیچی، میگه ایول...میگه آخرش تو همین سفرهات شوهر می کنی! میگم هیشکی منو دوس نداره :) آرمان در حالی که صورتش خبر از یه نفرت عمیق میده، میگه باید گذاشت ازین مملکت رفت، میگم آره...میگه تو هم می خوای بری؟ میگم من به همه میگم آره ولی بعید می تونم با اوضاعی که دارم بتونم، من داشتم با خانوم دکتر حرف می زدم آرمان حرفامو شنیده بود...تهران، با مهسا میریم خانه ی هنرمندان برای دیدن "کپی برابر اصل" کیارستمی...پیش پرده ها رو تمام کمال می بینیم فیلم که می خواد شروع شه من دیرم میشه برا رفتن...از مهسا (جونم :) ) خداحافظی می کنم میام به سمت شهرمون...تو جاده برف سنگین میاد...
نامه سرگشاده گروهی از وبلاگ نویسان سبز خطاب به علی مطهری
خدمت جناب آقای علی مطهری
با عرض سلام و احترام
ما، گروهی از هموطنان شما هستیم که خود را فعال و هوادار «جنبش سبز مردم ایران» میدانیم. جنبشی که اعضایش از زمان برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری تاکنون متحمل رنج و درد فراوان شدهاند. ما برخی از همراهان خود را در خاک و خون دیدهایم و گروه بیشتری را امروز در بند و اسارت داریم. ما مورد ظلم قرار گرفتیم اما همچنان دادگاهی برای تظلمخواهی نمییابیم.
آقای مطهری
در ریشهیابی علل و عوامل اتفاقات ناگوار 20 ماه گذشته میان ما و شما اختلافاتی وجود دارد. اختلافاتی که شاید بتوان در فضایی آرام به حل و فصل آنان دل بست و شاید هم هیچ گاه به توافقی قطعی بر سر آنان دست نیابیم، اما در این میان ما تشابهاتی هم میبینیم که میتوانند محوریتی برای یک حرکت مشترک شوند.
ما به مانند شما از تداوم وضعیت نابسامان کنونی که بنبستی ناگوار را بر سر راه کشور قرار داده است به ستوه آمدهایم. ما خواستار بازگشت آرامش و آسایش به کشور و رفع فضای کینه و نفرت و خشم هستیم.
ما به مانند شما از تداوم خشونتهای خیابانی، کشته شدن هموطنانمان و بازداشتهای گسترده ناخرسند هستیم و توقف این وقایع تاسف بار را برای مصالح خود و کشور در اولویت میدانیم.
ما به مانند شما از قانونگریزی و تصمیمات شخصی و جناحی و گروهی آسیب دیدهایم و بزرگترین قربانی چنین روندی را مصالح کلی کشور و ملت میدانیم.
ما به مانند شما راه حل عبور از بحران را نه در فضایی ملتهب و سرشار از دروغ و تهمت، که در سایه آرامش و گفت و گو جست و جو میکنیم.
و در نهایت ما نیز چون شما پافشاری بر لجاجت و تمامیتخواهی را ریشه تمامی این مصیبتها میدانیم و امیدواریم همه شهروندان کشور، به ویژه مسوولین حکومتی با سعه صدر بیشتری به سخنان و مطالبات طرف مقابل گوش فرا دهند.
جناب مطهری
ما امیدواریم همین میزان از اشتراکات برای آغاز حرکتی مشترک در راستای نیل به توافقی مطلوب (هرچند حداقلی) کفایت کند. پس صادقانه و صمیمانه دست یاری به سوی شما دراز میکنیم چرا که شما را فردی صادق، هرچند در مخالفت با خود میشناسیم.
آقای مطهری
«جنبش سبز ایران» امروز جنبشی متکثر با خواستههای گوناگون است. هر کسی از ظن خود یار آن شده و به اعتراف شاخصترین چهرههایش هنوز کسی نتوانسته است کلیتی را به تمامی اقشار حاضر در آن منتسب کند. با این حال ما گروهی از دل همین جنبش هستیم که امیدواریم تا با محوریت قانون، انصاف و مصالح ملی شاهد برقراری گفت و گو با نمایندگان منصف و صادق حاکمیت باشیم. در این راه خواستههای ما به صورت شفاف مطرح شده و هرکس که مدعی دلسوزی برای کشور و مردم است باید برای برآوردهسازی آنها تلاش کند:
ما خواستار رفع حصر خانگی رهبرانمان هستیم. آنانی که در هیچ محکمهای محاکمه نشدهاند و بر خلاف قانون و بدون هیچ اتهام اعلام شده و جرمی اثبات شده در حصر گرفتار آمدهاند و از ابتداییترین حقوق شهروندی خود محروم ماندهاند.
ما خواهان تضمین حق شهروندان بر تجمعات و راهپیمایی هستیم که صراحتا در بند 27 قانون اساسی ذکر شده است.
ما خواستار آزادی همراهان در بندمان هستیم که گروه گروه و بیهیچ گونه اتهام مشخصی بازداشت میشوند و بدون محاکمه در دادگاهی رسمی در بند و زنجیر به سر میبرند.
ما خواستار آزادی مطبوعات و رفع هرگونه سانسور هستیم. حقی بدیهی و اولیه که در بند به بند قانون اساسی کشور به ویژه مواد 3، 24 و 175 مورد تاکید قرار گرفته است.
ما خواستار خاتمه دادن به شرایط امنیتی حاکم بر کشور هستیم که آن را بزرگترین خطر برای مصالح ملی و مایه وهن و بیآبرویی کشور میدانیم.
و در نهایت ما خواستار برگزاری انتخابات آزاد، غیرگزینشی و سالم هستیم که تنها مستبدین و دیکتاتورها میتوانند با آن مخالفت کنند.
جناب مطهری
بپذیرید که در این فضا، هر بارقهای از همگرایی، هرچند به مصداق کورسویی لرزان، باید به فال نیک گرفته شود و مورد حمایت قرار گیرد تا بتوانیم به توافقهای بزرگتر چشم امید ببندیم. ما تنها میخواهیم به شما اطمینان دهیم که اگر در راستای تلطیف فضا و بازگشت امور کشور به روند عادی خود گامی بردارید صمیمانه از اقدامات شما حمایت خواهیم کرد. با این حال ما گمان میکنیم تا زمانی که ارتباط فعالان جنبش با چهرههایی که به صورت نمادین رهبران جنبش خوانده میشوند برقرار نگردد، حداقلهای این توافق هم قابل دسترسی نیست.
پس اجازه بدهید از شما بخواهیم تا به نمایندگی از این جمع اعلام کنید آزادی رهبران جنبش ما، آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی از حصر خانگی از جانب فعالان جنبش سبز به مصداق گامی مثبت در راستای اعتمادسازی از سوی حاکمیت قلمداد خواهد شد. شما بهتر از هر کس دیگری میدانید که این چهرهها بارها و بارها بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی تاکید کردهاند، پس میتوان امیدوار بود که همین فصل الخطاب مورد توافق طرفین، دستمایه گفت و گوهای آینده قرار گیرد.
آقای مطهری
ما میخواهیم که به رسمیت شناخته شویم. از ما یاد کنید اما نه به عنوان فتنهگران که ما تنها معترضیم. ما سوگواران جنبشی وابسته و مدفون شده نیستیم. ما آزادی خواهان مستقلی هستیم که جنبش پویای ما با گذشت 20 ماه سرکوب و فشار همچنان رو به رشد و بلوغ است. ما را فریبخورده ندانید که ما پرسشگریم. ما را اقلیت ناچیز نشمرید که ما بیشماریم حتی اگر در نگاه شما اکثریت نباشیم و در نهایت اینکه از آزادی رهبران و دیگر همراهان دربند ما حمایت کنید، ما نیز از حکمیت شما استقبال خواهیم کرد.
با سپاس از توجه شما و به امید بازگشت به آرامشی که مصالح کشور و ملت را در بر بگیرد
گروهی از وبلاگ نویسان سبز
وبلاگ های امضا کننده:
امیر
شوایک
راز سر به مهر
نثر منصور
DIGIRAZ
تمرین دموکراسی
خرابی
اوپانیشه
فعلا بی نام
۱۰- . آرزوهای یک دختر کوچولو
خوابهای پریشان من در یک هفته ی اخیر
خواب میدیدم روی یه صفحه ی سفید، شبیه دفتر نقاشی، دوتا ماهی قرمز با مداد قرمز خوشرنگ کشیدن روبروی همن ولی ازهم دورن. بعد همینطور که دارم تماشاشون می کنم حرکت می کنن سمت هم، نزدیک هم که میشن ماهی سمت راستی دهنشو باز می کنه و اون یکی رو می خوره...
خواب میدیدم یه جایی هستم شبیه اردوگاهه، یه جای جنگ زده، من دو تا بچه دارم یه دختر و یه پسر کوچولو، دخترم شبیه سارا برادر زاده مه خیلی هم دوسش دارم ، مدام وقتی حواسم پرت میشه از چادر میره بیرون...من هی میرم میارمش و تو خواب نگرانشم که کشته نشه، چهره ی پسرمو یادم نیس ولی از دخترم بزرگتر بود...سه تایی تنها بودیم...بقیه شو یادم نمیاد آخرای خوابم یه ترکش می خوره به سرم نصف سرم میره...خواب میدیدم مامان و بابام نمی دونم از کجا پیداشون میشه میان می برنم بیمارستان، عملم می کنن بعد از عمل از رو تخت بلند میشم میرم جلوی آینه میبینم کلمه م سالمه...
ادبیات پایدار
انگار که جسم حجیمی افتاده باشد روی جریان غلیظ فکرم، کند شده ام ، کلمه ها تنبل شده اند گاه خمیازه کشان در حالی که قولنج مفصلهایشان را می شکنند از لانه بیرون می آیند و از سرمای محیط بر خود می لرزند و با اکراه کنار یکدیگر می نشینند. نمی دانم این تنبلی و کندی از سرما است یا از محیط، محیط که سرد باشد بهتر ازین نمی شود...
به سمفونی ناهماهنگ دیوارها گوش می دهم، ابرهای سیاه و خاکستری افسردگی هایم را به تمسخر می گیرند و می گریند اشکهایی از جنس برف...من چمباتمه می زنم و به دیوار تکیه می دهم و انگشتان پایم را میان انگشتان دستم فشار می دهم تا گرم شوند...نور رنگ خاکستری دارد و در این رنگ ، زندگی اشتباه بزرگی به نظر می آید...این روزها "دشوار" تر شده ام، خنگ خنگ زندگی را می پیچانم و احساس حقارت و ناتوانی هم بازی های من شده اند...بی حس شده ام درد را کمتر می فهمم اما می دانم که درد، این روزها بزرگتر شده است، چه خوب که من بی حس شده ام...من یک مهندس معلولم که حس نمی کند. آدم ها زیر نور خاکستری، خاکستری ترند مایل به سیاه، شبح وار می گذرند و رد سرمای گذرشان از این نزدیکی ها، انگشتان پایم را بی حس تر می کند...پنجره آسمان را به دنبال گرما، به دنبال نور، پرسه می زند و چیزی نمی یابد..."عقل به زوال رفته" دیوانه وار، بر عریانی خود می خندد و من پاهایم را روی تن داغ بخاری فشار می دهم و آنها بازیچه ی سوزش سطحی فلز داغ می شوند.
صبحانه
...اول صبحی از خواب بیدار شدم احساس کردم حالم می خواد از خودم به هم بخوره...می خوام خودمو استفراغ کنم...
دختره ی کولی!
بعضی صفتهای شخصیتی خودت را شاید فقط خودت بدانی، کسی که از بیرون تو را می بیند با تو حرف می زند با تو دوست است شاید ازینها خبر نداشته باشد. یا باید شرایط ویژه ای مهیا شود تا این ویژگی ها طوری رو شود که قابل درک و مشاهده شود.
با خودم فکر می کنم که من گاهی آدم «کولی باز»ی هستم، این را ازینجا فهمیدم که چند روز پیش مثلا داشتم با کسی درد و دل می کردم(من زیاد بلد نیستم درد و دل کنم گاهی وسط حرفهایم خنده مضحکی سراغم می آید که نمی گذارد احساسم را از چیزهایی که می گویم به خوبی نشان دهم، بین حرفهایم گاهی فکر می کنم از گفتن آنچه می خواهم عاجزم، فکر می کنم حرفهایم را خیلی سطحی می زنم و طرف مقابلم را نمی توانم جذب کنم)، وقتی داشتم داستان را برایش می گفتم احساس می کردم می خواهم بین حرفهایم مدام حق را به خودم بدهم، خودم را بی عیب واشتباه و مظلوم و فنا شده ای نشان دهم که همیشه راه درست را انتخاب کرده و رفته و همیشه کسانی بوده اند که خواسته اند سنگ جلوی پایش بگذارند، حقش را بخورند، اذیتش کنند و ... بعد میان حرفهایم متوجه شدم که عجب آدم کولی بازی هستم من،می شد همان داستان را به ده طریق دیگر تعریف کرد بدون آنکه چیزی تحریف شود اما من گونه ای را انتخاب کرده بودم که همه چیز به نفع من باشد، نمی دانم این موضوع در روانشناسی اصلا جایگاهی دارد یاخیر، اما بد نیست که حداقل دریافته باشیم که در بسیاری از قضاوتهای ما چنین منطقی حاکم است. نمی دانم تو هم اگر فکر کنی با حرفهایی که شبیه درد و دل بین تو و دوستانت رد و بدل می شود به همین خواهی رسید؟ من فکر می کنم بیشتر ما همینطوریم، برای همین است وقتی داستان زندگی خیلی ها را می شنوی، جریاناتی را که برایشان رخ داده، بیشتر زندگیشان را تراژدی وار میبینیم که «خود» آن انسان قهرمان بی عیب و نقص و مظلوم آن بوده... می شود به این موضوع فکر کرد و خیلی چیزها را به گونه ای واقعی تر ببینیم...
زمزمه های خاموش
دشت تا دشت فصل دلتنگی است
کوچه ها در بن بست
کومه ها بی آتش
و چراغ همه میکده ها خاموش است
سحر از نیمه گذشت و
خبر از باران نیست
نکند جنگل سبز
شود آبستن یک خاکستر
نکند...
باز بمانیم به خواب
در گران سنگی
رویای بهار...!
ذبیح مدرسی
ترس سگی2
گودر و جیمیل فیلتر شدن!!! گودر رو که میزنی میره تو صفحه ی peyvandha.ir جیمیل رو هم باز نمی کنه اصلا...یعنی یک همچین مملکتی داریم ما...
← صفحه بعد


نظرات ()