نرگس شيراز

رونوشتي از آنچه مي انديشم

رویا

توی مطب دکتر نشسته ام، تازه پریودم شروع شده رنگ پریده ام به گلدان مصنوعی و خاک گرفته ی روز میز می ماند. یک آن تصور می کنم تمام جریانات دو روز گذشته خواب بوده است. توی فکر فرو می روم گریزی به آنچه گذشته می زنم. صدای زنگ مرا بیرون می آورد منشی دکتر اشاره می کند که می توانم داخل بروم...

می دانم این روزها زندگی خوب است عالی است، شبیه خواب است...نگران می شوم نگران تمام شدنش، دلم تنگ می شود...وقتی دور هستم مدام نگران هستم فکر میکنم مسیر خانه تا کار را با تاکسی نرود، اصلا از خیابان نرود دلم می خواهد بهش بگویم فقط با مترو برو، مترو خطرش کم است...حتی باید بیشتر بهش بگویم که غذای بیرون را نخورد، سیگار کمتر بکشد، شب ها زودتر بخوابد...با هواپیما سفر نکند...همه اینها نگرانی های این روزهای من است...همه چیز "خطر" می شود...اگر نزدیکش بودم اگر پیشش بودم بهتر بود...

نویسنده : نرگس شیراز : ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦
Comments نظرات () لینک دائم

(?)-(!)-(.)

 

دو تا میشوم یکی زاییده ی گذشته و دیگری فرزند حال و آینده، هردو کودک و نابالغ و خام، گذشته زیراب آینده را می زند و آینده حسودانه تحملش نمی کند...مهم این است که بیرون ازینجا، بیرون این درگیری، آن بیرون ترها، واقعیت به گونه ای دیگر در جریان است...که نه ناز گذشته را خواهد کشید و نه مراعات آینده را می کند...بی رحم و به طریقی خیلی خیلی واقع گرایانه می تازد هر دو را شوکه می کند و می رود و تنها ثمره اش پیری  و فرسودگی است...

اما در این میان  نفر سوم متولد می شود...پخته تر و پیرتر و غمگین تر...با نگاه های دوخته در مجراهایی نم گرفته که بوی امید می دهد و ترس...

...شبیه باران، شبیه بوی باران، شبیه آسمان ابری می ماند...غم ها و دلگرفتگی ها ملس زندگی من هستند اینها...اینکه یک روز دیوانه دیوانه شوی قدم بگذاری توی جاده ...و ...

 

 

                                                             

نویسنده : نرگس شیراز : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

...

نیستم...

دیگر نیستم...

هیچ وقت نبوده ام...

برای هیچ کس...

نویسنده : نرگس شیراز : ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٦
Comments نظرات () لینک دائم

 


خیلی وقته به یه جای ناشناس منتقل کردم خودمو...ناشناس باشم بهتره


مشهد تا اصفهان. اصفهان تا تهران. تهران تا مشهد :)

 

... ٢ روز اصفهان...نیم روز تهران...حالا مشهد...

وقتشه یه سفرنامه دست و پا کنم...حمزه می گه دفعه بعد با بچه ها اردو راه می اندازیم، میگم اینجوری خیلی کیف میده می گه "بله بله بله" فهمیه می گه از مشهد چه خبر؟ میگم هیچی که هیچی، میگه ایول...میگه آخرش تو همین سفرهات شوهر می کنی! میگم هیشکی منو دوس نداره :) آرمان در حالی که صورتش خبر از یه نفرت عمیق میده، میگه باید گذاشت ازین مملکت رفت، میگم آره...میگه تو هم می خوای بری؟ میگم من به همه میگم آره ولی بعید می تونم با اوضاعی که دارم بتونم، من داشتم با خانوم دکتر حرف می زدم آرمان حرفامو شنیده بود...تهران، با مهسا میریم خانه ی هنرمندان برای دیدن "کپی برابر اصل" کیارستمی...پیش پرده ها رو تمام کمال می بینیم فیلم که می خواد شروع شه من دیرم میشه برا رفتن...از مهسا (جونم :) ) خداحافظی می کنم میام به سمت شهرمون...تو جاده برف سنگین میاد...

 

نویسنده : نرگس شیراز : ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

خوابهای پریشان من در یک هفته ی اخیر

خواب میدیدم روی یه صفحه ی سفید، شبیه دفتر نقاشی، دوتا ماهی قرمز با مداد قرمز خوشرنگ کشیدن روبروی همن ولی ازهم دورن. بعد همینطور که دارم تماشاشون می کنم حرکت می کنن سمت هم، نزدیک هم که میشن ماهی سمت راستی دهنشو باز می کنه و اون یکی رو می خوره...

خواب میدیدم یه جایی هستم شبیه اردوگاهه، یه جای جنگ زده، من دو تا بچه دارم یه دختر و یه پسر کوچولو، دخترم شبیه سارا برادر زاده مه خیلی هم دوسش دارم ، مدام وقتی حواسم پرت میشه از چادر میره بیرون...من هی میرم میارمش و تو خواب نگرانشم که کشته نشه، چهره ی پسرمو یادم نیس ولی از دخترم بزرگتر بود...سه تایی تنها بودیم...بقیه شو یادم نمیاد آخرای خوابم یه ترکش می خوره به سرم نصف سرم میره...خواب میدیدم مامان و بابام نمی  دونم از کجا پیداشون میشه میان می برنم بیمارستان، عملم می کنن بعد از عمل از رو تخت بلند میشم میرم جلوی آینه میبینم کلمه م سالمه...

نویسنده : نرگس شیراز : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
Comments نظرات () لینک دائم

ادبیات پایدار

 

انگار که جسم حجیمی افتاده باشد روی جریان غلیظ فکرم، کند شده ام ، کلمه ها تنبل شده اند گاه خمیازه کشان در حالی که قولنج مفصلهایشان را می شکنند از لانه بیرون می آیند و  از سرمای محیط بر خود می لرزند و با اکراه کنار یکدیگر می نشینند. نمی دانم این تنبلی و کندی از سرما است یا از محیط، محیط که سرد باشد بهتر ازین نمی شود...

به سمفونی ناهماهنگ دیوارها گوش می دهم، ابرهای سیاه و خاکستری افسردگی هایم را به تمسخر می گیرند و می گریند اشکهایی از جنس برف...من چمباتمه می زنم و به دیوار تکیه می دهم و انگشتان پایم را میان انگشتان دستم فشار می دهم تا گرم شوند...نور رنگ خاکستری دارد و در این رنگ ، زندگی اشتباه بزرگی به نظر می آید...این روزها "دشوار" تر شده ام، خنگ خنگ زندگی را می پیچانم و احساس حقارت و ناتوانی هم بازی های من شده اند...بی حس شده ام درد را کمتر می فهمم اما می دانم که درد، این روزها بزرگتر شده است، چه خوب که من بی حس شده ام...من یک مهندس معلولم که حس نمی کند. آدم ها زیر نور خاکستری، خاکستری ترند مایل به سیاه، شبح وار می گذرند و رد سرمای گذرشان از این نزدیکی ها، انگشتان پایم را بی حس تر می کند...پنجره آسمان را به دنبال گرما، به دنبال نور، پرسه می زند و چیزی نمی یابد..."عقل به زوال رفته" دیوانه وار، بر عریانی خود می خندد و من پاهایم را روی تن داغ بخاری فشار می دهم و آنها بازیچه ی سوزش سطحی فلز داغ می شوند.

نویسنده : نرگس شیراز : ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

صبحانه

 

...اول صبحی از خواب بیدار شدم احساس کردم حالم می خواد از خودم به هم بخوره...می خوام خودمو استفراغ کنم...

نویسنده : نرگس شیراز : ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

دختره ی کولی!

 

بعضی صفتهای شخصیتی خودت را شاید فقط خودت بدانی، کسی که از بیرون تو را می بیند با تو حرف می زند با تو دوست است شاید ازینها خبر نداشته باشد. یا باید شرایط ویژه ای مهیا شود تا این ویژگی ها طوری رو شود که قابل درک و مشاهده شود.

با خودم فکر می کنم که من گاهی آدم «کولی باز»ی هستم، این را ازینجا فهمیدم که چند روز پیش مثلا داشتم با کسی درد و دل می کردم(من زیاد بلد نیستم درد و دل کنم گاهی وسط حرفهایم خنده مضحکی سراغم می آید که نمی گذارد احساسم را از چیزهایی که می گویم به خوبی نشان دهم، بین حرفهایم گاهی فکر می کنم از گفتن آنچه می خواهم عاجزم، فکر می کنم حرفهایم را خیلی سطحی می زنم و طرف مقابلم را نمی توانم جذب کنم)، وقتی داشتم داستان را برایش می گفتم احساس می کردم می خواهم بین حرفهایم مدام حق را به خودم بدهم، خودم را بی عیب واشتباه و مظلوم و فنا شده ای نشان دهم که همیشه راه درست را انتخاب کرده و رفته و همیشه کسانی بوده اند که خواسته اند سنگ جلوی پایش بگذارند، حقش را بخورند، اذیتش کنند و ...  بعد میان حرفهایم متوجه شدم  که عجب آدم کولی بازی هستم من،می شد همان  داستان را به ده طریق دیگر تعریف کرد بدون آنکه چیزی تحریف شود اما من گونه ای را انتخاب کرده بودم که همه چیز به نفع من باشد، نمی دانم این موضوع در روانشناسی اصلا جایگاهی دارد یاخیر، اما بد نیست که حداقل دریافته باشیم که در بسیاری از قضاوتهای ما چنین منطقی حاکم است. نمی دانم تو هم اگر فکر کنی با حرفهایی که شبیه درد و دل بین تو و دوستانت رد و بدل می شود به همین خواهی رسید؟ من فکر می کنم بیشتر ما همینطوریم، برای همین است وقتی داستان زندگی خیلی ها را می شنوی، جریاناتی را که برایشان رخ داده، بیشتر زندگیشان را تراژدی وار میبینیم که «خود» آن انسان قهرمان بی عیب و نقص و مظلوم آن بوده... می شود به  این موضوع فکر کرد و خیلی چیزها را به گونه ای واقعی تر ببینیم...


نویسنده : نرگس شیراز : ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

زمزمه های خاموش

 

دشت تا دشت فصل دلتنگی است
کوچه ها در بن بست
کومه ها بی آتش
و چراغ همه میکده ها خاموش است
سحر از نیمه گذشت و
خبر از باران نیست
نکند جنگل سبز
شود آبستن یک خاکستر
نکند...
باز بمانیم به خواب
در گران سنگی
رویای بهار...!

 

ذبیح مدرسی

نویسنده : نرگس شیراز : ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد